نوزده
خیلی دلم میخواست اولین پستم در سال جدید با شادی وخوشحالی شروع بشه اما واقعیت اینه که من بیش از حد غمگینم وقتی که برگشتم ایران تمام وجودم پر از استرس بود فکر میکردم که با برگشتنم می تونم ارامش از دست رفته ام رو به دست بیارم با فوت پدر همه چیز به هم ریخت و من از پا در اومدم تن من توان تحمل این مشکلات و نبودن پدر رو نداره بغضی توی گلوم مونده که نه می تونم اونو فرو بدم و نه می تونم بیرون بریزم دلم گریه میخواد ولی به ندرت می تونم گریه کنم مامان هم خیلی روبراه نیست و باید مراقبش باشم خیلی نگرانشم دلم برای مهدی و خونه و زندگیم تنگ شده در این روزهای سخت بیشتر از همیشه به دستهای مهربون و قوی کسی نیاز دارم که فقط مال خودم باشه کسی که بتونه کمکم کنه دوباره به زندگی امیدوارم کنه صدای غمگین منو بشناسه و ازم دوری نکنه نگرانم باشه دوباره در من انگیزه زندگی ایجاد کنه من حالم خوب نیست هیچ کس نمی تونه کمکم کنه دلم برای زندگی و هیاهوش تنگ شده بعد از دو سال غربت و تنهایی تحمل این وضع برام سخته خدایا تو به دادم برس خیلی تنهام اونقدر که به اینجا پناه اوردم خدایا دلم برای زندگی تنگ شده دلم برای پدرم تنگ شده دلم میخواد برگردم به خونم خدایا من خیلی میترسم کمکم کن
