شانزده
تا دوباره دنیا به کام تو شود
سلام
این روزا خیلی دلم گرفته فکر اینکه تا دو سه هفته دیگه باید برای چندین ماه از همسرم دور بشم اذیتم میکنه از دیشب دلم میخواد بشینم و حسابی گریه کنم اما به خاطر مهدی خودمو کنترل کردم نمی خوام کاری کنم که غصه دار تر بشه ما زیاد راجع به این موضوع با هم حرف نمی زنیم من احتیاج دارم مهدی بهم دلداری بده حرف بزنه مثل قبلنا بگه که به خاطرم همه کار میکنه و مثل همیشه بزرگترین تکیه گاهمه اما هیچی نمیگه انگار اصلا نمی خواد بهش فکر کنه خیلی تو خودشه می دونم که خیلی ناراحته وقتی من برم خیلی تنها میشه از وقتی که این اتفاق افتاده دلم میخواد بیشتر پیشش بمونم وبیشتر نگاهش کنم
این مسئله شاید باعث بشه که تو زندگیمون تغییراتی بدیم که برامون بهتر باشه شایدم نه باید خیلی بهش فکر کنم اما الان نمی تونم باشه برای وقتی که به ارامش بیشتری رسیدم
خدا جونم برای هر دومون سخته اما میدونم که در مقابل بعضی از مشکلات بزرگ زندگی این خیلی کوچیکه نمی دونم که پشت این اتفاق ناخوشایند چه مسائل و اتفاقهای خوبی نهفته هست که من در حال حاضر از درکش عاجزم خودت کمکمون کن که راحت تر باهاش کنار بیاییم و بتونیم از این زمان حداکثر استفاده رو بکنیم خدای مهربونم خودمونو به تو میسپارم و ازت خواهش میکنم که به همه اون کسانی که مشکل دارند و درمونده شدند خودت کمک
کنی
می بینم که دنیا به کامت نیست
ای کاش می توانستم با لبخند و نوازشی
کامت براورم
اما افسوس
که این تنها کافی نیست
می دانم که گاه هر چیز رادشمن خود می انگاری
اما درست در همین لحظات
دریاب که با توام
به زودی همه چیز رنگ و بوی دیگری خواهد یافت
و میبینی که تمام اینها تنها حصارهای کوتاهی بودند در راه پیروزی
تا فرا رسیدن ان زمان به یاد داشته باش
که اغوش گشوده و خندان با تو هستم
و اماده تا انجا که در توان دارم یاور تو باشم
سنیدی لی امری

4 Comments:
salam doste khobam
Omidvaram ke har che zodtar moshkelateton bar taraf sheh
behtarinha ra baraye shoma va hamsaret arezomand hastam
سلام عزیزم
سخته واقعا هم سخته ولی میدونم تو میتونی فقط امیدوارم که خیلی زود دوری از هم بودنتون تموم بشه و دوباره همه چی مثل قبل بشه.ایشالله که خیری درش هست
قربونت بشم عزیزم مراقب خودت باش
سلام مانيا جان . خوبي ؟ ممنونم كه بهم سر مي زني . خيلي خوب مي فهمت عزيز دلم . وقتي ازدواج كرديم و مهنرگ داشت ميومد دانمارك مي دونستم به زودي مي بينمش چون قرار بود ويزاي ديدار بگيرم كه به سادگي به همسر مي دادن ... پنج ماه بعد با ويزاي ديدار اومدم دانمارك و دوماهي موندم . خيلي با مهنرگ بهمون خوش مي گذشت . دوهفته مونده به پايان ويزا ، هر دومون توي سكوت فرو رفته بوديم . به هم خيره مي شديم و حرفي نمي زديم اما هر دومون مي دونستيم توي دل طرف ديگه چه خبره ؟ ... يك شب قبل از پرواز مهرنگ ازم قول گرفت كه توي فرودگاه گريه نكنم . قبول كردم صبح روز بعد متوجه سنگيني نگاه مهرنگ مي شدم ، اما تا بهش نگاه مي كردم روشو برمي گردوند ... داشت گريه مي كرد ... و تمام روزهاي بعد براي هر دومون همين بود ... مساله اين بود كه نمي دونستيم اقامت من كي درست ميشه ... بعد از سه سال دوري براي خواستگاري اومده بود . جواب مثبت رو كه گرفته بود و رفته بود مي دونستم دوباره براي عقد مياد و بعد من مي رم پيشش ... اما حالا ... ديگه نمي دونستم كي مي بينمش ... اما خدا معجزه كرد مانيا ! باورت نميشه ! در شرايطي كه هيچ اميدي نبود و ديگران 3-4 سال علاف ويزا بودن من اقامتمو 9 ماهه گرفتم ! بدون اينكه شرايطشو داشته باشيم ! توكل كن به خدا ! فقط اونو باور كن ! منم همين كارو كردم ... ما نمي فهميم ! خداوند حربه هايي داره كه ما نميشناسيم ! شاد باشي
salam khanoomi
az tahe delam arezo mikonam in doori kheili kam bashe va be mah ham nakeshe .azizam az hala ke hanooz narafti inghdr fekre khodet ro mashghole raftan nakon az hamin lahzate ba ham boodan lazat bebarid.boos boos
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home