Saturday, October 28, 2006

سیزده

روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم و خودمو باختم از ترس اینکه اشیونه کوچکم از هم بپاشد میخوام به خودم نهیب بزنم که زندگی با مشکلاتش زیباست پس مقاومت کن و بجنگ اما نا امید نشو با اعتماد به اینکه خداوند در هیچ لحظه ای تو را تنها نمی گذارد
اکنون زندگی کمی تیره و تار می نماید
اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد
فراموش مکن
تا باران نباشد رنگین کمان نیست
تا تلخی نباشد شیرینی نیست
و گاه همین دشواریهاست
که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد
خواهی دید
اری خورشید بار دیگر درخشیدن اغاز میکند
کالین مک کارتی

خدایا شکرت

سلام به همگی بالاخره من اومدم قبل از هر چیز میخوام به خاطرتوجه و دعاهای قشنگتون تشکر کنم شاید خودتون ندونید ولی همون یک خط کامنتی که برام مینوشتید منو کلی دلگرم میکرد و توی اون شرایط بدی که داشتم اروم میشدم جریان از این قراره که من پارسال از طریق یک اژآنس مسافرتی معتبر تو ژاپن به عنوان مترجم فرانسه ویزا گرفته بودم بعد از یک سال که باید ویزا رو تمدید میکردم وکیلم اشتباه بزرگی کرد و از طریق دیگه ای برام اقدام کرد که قابل قبول نبود بنابراین ویزای من رد شد و این خبری بود که هفته پیش بهم دادند البته اینم بگم که احتمالا تا یک سال یا یک سال و نیم دیگه من میتونم از طریق همسرم اقدام کنم ولی در حال حاضر امکانش نیست به این ترتیب من مجبور بودم برم ایران و یکی دو سال منتظر بمونم تا کار مهدی درست بشه که از نظر من نشدنیه از طرفی اگر هر دو میخواستیم برگردیم هم اشتباه بزرگی بود چون مهدی اینجا موقعیت شغلی خوبی داره و صلاح نیست که اونو رها کنه چون در غیر این صورت مشکلاتمون چند برابر میشد خلاصه ندادن ویزا برام غیر منتظره بود ولی با کمک چند تا از دوستانمون که شاید خیلی هم به هم نزدیک نبودیم از طریق یک شرکت معتبر دیگه که اونا کارمندش هستند اقدام کردیم در واقع خود مهدی هم سابقا گهگاهی برای کمک پیششون میرفته چیزی که جالبه اینه که رئیس این شرکت و خانمش بی چون و چرا وقتی مشکل مارو میفهمند قبول میکنند کمکمون کنند و تمام مدارک لازم رو یک روزه اماده میکنند وقتی مدارک رو بردیم تحویل دادیم اولش کارا خیلی جالب پیش نمیرفت و امید زیادی نداشتیم چون تازه جواب منفی گرفته بودیم خلاصه وقتی که داشتیم بر میگشتیم خونه وسط راه بهمون زنگ زدند که سریع برگردیدوقتی برگشتیم دیدیم به طرز باور نکردنی در عرض نیم ساعت پرونده منو بررسی کرده بودند اکی دادند و اونو به جریان انداختند که وکیلم میگفت من تاحالا همچین موردی ندیده بودم و شبیه معجزه هست خلاصه که من هنوز ویزا نگرفتم چون باید مراحل قانونیشو طی کنه ولی ظاهرا مشکلی نداره و به احتمال زیاد کارم درست میشه خودم که با اطمینان میگم بر اثر دعاها ی خودم مامانم و دوستام و البته کمک بزرگ دوستامون بود که همه چیز به خوبی پیش رفت وگرنه من تا فردا مهلت داشتم که برگردم ایران و خونه و زندگیم تا مدتی از هم می پاشید
مهربونیاتون برام یک دنیا ارزش داره دوستتون دارم

Friday, October 20, 2006

دوازده

دوستای عزیزم برام مشکلی پیش اومده خواهش میکنم با دلای پاک و مهربونتون برام دعا کنید

Wednesday, October 18, 2006

یازده

سلام به همه گلای نازنین دلم براتون خیلی تنگ شده این چند روز خیلی مشغول بودم وبا اینکه دلم پیشتون بود نمی تونستم به وبلاگای ماهتون سر بزنم امتحانی که قرار بود بدم بعد از چند روز وقت گذاشتن و درس خوندن موکول شد به یک وقت دیگه اما خیلی به نفع من شد و کلی درسای گذشته رو مرور کردم این امتحان مربوط میشه به کلاس زبان ژاپنیم این کلاس کلا سه ساله هست که بعد از هر یک سال یک لول میریم بالاتر کسی که این سه سال رو بخونه تقریبا ژاپنی رو یاد گرفته من هم یک سال رو خوندم و الان سال دوم هستم اما واقعا سخته یادمه وقتی زبان فرانسه رو میخوندم خیلی لذت میبردم و با عشق یاد میگرفتم در طول چهار سالی که دانشگاه میرفتم هیچ وقت ازدرسهای این زبان شکایتی نکردم زبان ژاپنی هم هر چند سخته ولی هر یک کلمه ای که یاد میگیرم خودم کیف میکنم کلا به یادگیری هر زبانی علاقه دارم
تو این چند روز من و شوشو یک بازسازی مختصرو مفید هم تو زندگیمون انجام دادیم که بعدا یک پست راجع به همین موضوع مینویسم
از دیروز باشگاهم شروع شد البته یک باشگاه نزدیک خونه پیدا کردم و همونجا عضو شدم چون فعلا بیکارم صبحها خودم میرم و یکی دو ساعت ورزش میکنم شبها هم با شوشو جونم میریم دیروز تو باشگاه یک دوست ژاپنی دیگه هم پیدا کردم که خیلی بامزه بودجالبه که تو این باشگاه پر از خارجی بود که اکثرشون امریکایی هستند خارجیهایی که اینجا باهاشون برخورد میکنم خیلی با جنبه و مهربونند خیلی راحت میان ارتباط برقرار میکنند و اگر لازم باشه کمک میکنند من از دوستی باهاشون خیلی راضیم
خیلی دلم میخواست یکی دو شب گذشته تعدادی ازسخنان باارزش حضرت علی (ع) روبرای یاداوری خودم هم که شده اینجا بنویسم اما فرصت نشد الان از این فرصت استفاده میکنم و چند تا از این سخنان گرانمایه رو مینویسم
در فتنه‏ها همچون شتر كم سن و سال باش!نه پشتى كه سوار شوندو نه پستانى كه بدوشند.
«سينه شخص عاقل‏»صندوق اسرار او است،و«خوشروئى‏»دام محبت است و«تحمل ناراحتى‏ها»قبر عيوب است. و نقل شده كه در اين باره نيز چنين فرموده است
سؤال و پرسش وسيله پوشاندن عيبها است.و آنكس كه از خود راضى‏باشد خشمگين بر او زياد خواهد بود
هنگامى كه دنيا بكسى رو كند نيكيهاى غير او را به او عاريت ميدهدو هنگامى كه دنيا بكسى پشت كند نيكيها و افتخاراتش را از او سلب مى-نمايد
هنگامى كه بر دشمنت پيروز شدى عفو را شكرانه اين پيروزى قرارده
كسى كه نزديكانش او را رها سازند،آنها كه دورند او رامى‏برندو ياريش مى‏كنند
از لغزش مردم نيك و با شخصيت چشم پوشى كنيد چرا كه هيچيك ازآنها لغزش نمى‏كند مگر اينكه دست‏خدا بدست او است و او را بلند مى‏نمايد

Wednesday, October 11, 2006

ده

سلام به همه دوستای گلم میدونم خیلی دیر شد از همتون که به یادم بودید خیلی خیلی ممنونم راستش چند روزدیگه یک امتحان دارم منم که ترسوووووووو هنوز از امتحان میترسم دارم حسابی میخونم غیر از این خودمو مشغول یک سری کار کردم باید یک کم بهشون سر و سامون بدم برای همین چند روزی نمیتونم اپ کنم ولی قول میدم زود بیام همتونو یک دنیا دوست دارم مواظب خودتون باشید

Monday, October 02, 2006

نه

سلام به همه دوستای نازنین خودم ببخشید که بازم دیراومدم این چند روز مهدی عزیز من سرما خورده بود و منم سرگرم رسیدگی و مراقبت ازش بودم ولی مگه این شوشو جان من حرف گوش میده در حالی که من بلوز استین بلند و ژاکت پوشیدم اون یک تیشرت نازک می پوشه و میره بیرون منم هرچی میگم لباس بپوش گوش نمیده کلا خیلی گرماییه برعکس من . شنبه هم مثل یک خانوم کدبانو برای اولین بار تو عمرم شله زرد پختم توی ظرفای کوچیک ریختم با مهدی بردیم سر زمین فوتبال دیگه همه دوستای مهدی کلی ذوق زده شده بودن با اینکه اولین بار بود ولی خیلی خوب شده بود. دیروز هم رفته بودم برای خونه خرید کنم ومیوه بخرم نمیدونم چی شد که به جاش یک کلاه و عینک خوشگل برای خودم خریدم کلا من همیشه خودمو خیلی تحویل میگیرم هر وقت میرم برای یک نفر کادو بخرم حتما برای خودمم باید خرید کنم خوب چیکار کنم من عاشق پاساژگردی و خریدم
احساس میکنم چند وقته تحرکم کمتر شده حتما تو این هفته باید برم باشگاه اسممو بنویسم اگر خدای نکرده اضافه وزن پیدا کنم خیلیییییییی غصه میخورم از باشگاه تا خونه با دوچرخه تقریبا سه ربع طول میکشه ولی باید برنامه ریزی کنم و این کارو انجام بدم از اونجایی که داشتن اندام متناسب برام خیلی مهمه به هر قیمتی که شده اونو حفظ میکنم در ضمن باید وقت بیشتری رو برای خوندن زبان بذارم هر چی زودتر این زبانو یاد بگیرم زودتر میتونم برم سر کار و از این تنهایی در بیام خلاصه که باید یک روز بشینم وحسابی فکر کنم احتیاج به یک برنامه ریزی جدید دارم حالا که وقت بیشتری دارم باید خیلی کارا انجام بدم
نگاهی نو عزیزم دو روزه که نمیتونم وارد وبلاگت بشم نمیدونم چه مشکلی داره ولی صفحه باز نمیشه امیوارم که مثل همیشه خوب و سرحال باشی
باران جان پرسیده بودی که نی نی دارم یا نه راستش هنوز نه ترجیح میدم اول خودم تو این محیط یک کم جا بیفتم دور و برم وخوب بشناسم و عادت کنم بعد به امید خدا نی نی بیارم تا بتونم از عهده نگهداریش بر بیام
دوستای مهربون و ناز من بازم از همتون ممنونم که بهم سر میزنید با خوندن کامنتهاتون خیلی انرژی میگیرم الانم میخوام بعد از نوشتن این پست بیام پیشتون تا از حالتون با خبربشم بازم میگم خیلی دوستتون دارم