Thursday, July 06, 2006

تبریک

مهدی عزیزم
سالگرد ازدواجمون رو بهت تبریک میگم کمکم کن تا بهترین همسر دنیا باشم
همیشه دوستت دارم و کنارت میمونم
دوستت دارم
چون یاریم میکنی
که از تخته پاره های زندگی
نه یک کپر
که معبدی در خور بنا نهم
کمک میکنی که کار روزانه ام
نه یک سرشکستگی
بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و ایینی
به رویش من یاری رسانده ای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد
روی کرافت

Wednesday, July 05, 2006

سالگرد ازدواج

فردا سالگرد ازدواجمونه
یعنی یک سال به این سرعت گذشت؟انگار همین دیروز بود اون همه بدو بدو یک روز دنبال لباس عروس یک روز سفره عقد یک روز ارایشگاه عکاسی و فیلمبرداری و...چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده چه روزای شیرینی بودند دلم برای دوران مجردیم هم تنگ شده اون بیخیالیها دور هم جمع شدنهام با دوستام این ور اون ور رفتن هامون خنده های از ته دلمون برای چای بعد از ظهر که به بهانه اون کلی با مامانم می نشستیم و حرف می زدیم برای خواهر زاده و برادر زاده هام که فاصله سنی زیادی هم نداریم چه شبایی که تا خود صبح می نشستیم ورق بازی می کردیم یا اونقدر سر به سر هم میذاشتیم و شلوغ می کردیم که صدای اعتراض مامانم بلند می شد
خاطره
پارسال یک همچین روزی یعنی یک روز قبل از عروسیمون بود ساعت تقریبا نه صبح بود که از طرف اون شرکتی که یک سری از کارهامون رو بهش سپرده بودیم زنگ زدند به مهدی(شوهرم) و گفتند که اماکن ریخته خونه ای رو که ما برای جشن عروسیمون گرفته بودیم بسته و اجازه نمیده که ما فردا شب از اونجا استفاده کنیم و این یعنی مصیبت حالا ما چطوری می تونستیم یه جای دیگه پیدا کنیم و بدتر اینکه چطوری به همه اون مهمونا باید اطلاع میدادیم که محل عروسی تغییر کرده همون لحظه که این خبر رو میدن مهدی با دو نفر دیگه و رئیس همون شرکته میرن که یک فکری بکنن و بالاخره به این نتیجه می رسند که باید به فکر یه جای دیگه باشند بیچاره داماد یک روز قبل از عروسی راه میفته از این سر شهر به اون سر شهر ازاین ور به اون ور دنبال جا و از همه مهمتر اینکه به من این خبر رو نداده بود تا من نگران نشم منم از همه جا بی خبر هر نیم ساعت یک بار زنگ میزدم با کلی غرغر و نق که تو کجایی فلان کار مونده توالان با کی رفتی بیرون و( از اونجایی که من خیلی بسیار زیاد با برادر شوهرم لج می باشم که حق هم دارم)تو با فلانی(برادر شوهر) رفتی من میدونم خودم صداشو شنیدم وای طفلکی مهدی تو اون وضعیت ناهنجارباید غرغرای منو هم تحمل میکردواقعا شرم اوره(با خودم بودم) حالا در این بین مریم خواهرزادم که وسط اتاق من گرفته بود خوابیده بود هر از گاهی سرشو از زیر پتو میاورد بیرون میگفت مانیاااااااااا این بچه رو اینقدر اذیت نکن دوباره میفهمی اشتباه کردی خودت خجالت می کشی هااااااااا و دوباره میخوابید من نمی دونم اون خواب بود یا داشت استراق سمع میکرد خلاصه چند تن از این دوستان و یاران صمیمی من اومدند خونمون تا احیانا اگر کاری داشته باشم برام انجام بدن و مثلا در اخرین روز مجردی با هم باشیم که موندگار شدند و جاتون خالی بساط خنده و مسخره بازی مهیا بود اما من همچنان هر نیم ساعت یکبار زنگم رو میزدم تا نکنه یه وقت به این شوهر نازنین زیادی خوش بگذره و این وضیت ادامه داشت تا ساعت هشت شب که مهدی خودش بهم زنگ زد وگفت که همچین اتفاقی افتاده بوده والان نگران نباش چون مسئله حل شده گویا بعد از کلی گشتن دنبال جا بر میگردند همون جای قبلی که خودمون گرفته بودیم با کلی دوندگی و زیر میزی دادن موفق میشن همونجا رو البته با شرایط جدید بگیرندحالا بشنوید از من که وقتی این خبر رو شنیدم با اینکه می دونستم مشکل حل شده یکهو رنگم مثل گچ دیوار سفید شد ودست و پام شروع به لرزیدن کرد یکی دو ساعتی گذشت که حالم بهتر شدوتازه فهمیدم که من چه ادم نازنینی روبرای زندگی انتخاب کردم تمام استرسها و سختیهای این اتفاق رو تحمل کردتا اب تو دل من تکون نخوره الان که یک سال از ازدواجمون میگذره خوب در طول این مدت با توجه به اینکه از خانوادم دور شدم ویک زندگی کاملا جدید رو شروع کردم سختیهایی هم داشتم اما هرگز از ازدواجم پشیمون نشدم و هنوز هم عاشقانه همدیگر رو دوست داریم