Thursday, June 29, 2006

لحظه های زندگی

امروز برای من روز شلوغ و پر هیجانی بود رفته بودم راجع به یک کار جدید صحبت کنم قرار شده تا چند روز دیگه شروع به تدریس زبان فرانسه کنم اولین باره که میخوام درس بدم راستش می ترسم کلی هم استرس دارم ولی سعی خودم رو میکنم امیدوارم که موفق بشم. امروز صبح یک متن کوتاهی رو ترجمه کردم به نظرم جالبه شاید شما هم خوشتون بیاد
خوشبختی یک خط سیر است نه یک مقصد
لازم نیست برای خوشبخت بودن زحمت زیادی بکشید کافیست که به هر لحظه کوچک زندگیتان مانند لحظه های بزرگ اهمیت دهید وبه ان تقدس بخشید مانند
عاشق شدن
رانندگی در مناظر زیبا به سوی سرزمینهای ناشناخته
دراز کشیدن در رختخواب و گوش سپردن به صدای ریزش باران
خارج شدن از زیر دوش و پیچیدن یک حوله کاملا گرم به دور بدن
موفق شدن در اخرین امتحان
یک گفتگوی جالب و شیرین با یک دوست
پیدا کردن پول از جیب شلواری که از پنج سال پیش تا به حال ان را نپوشیده اید
خندیدن بدون دلیل خاصی
تمام شب را بیدار ماندن با تصور اینکه هنوز چند ساعتی وقت برای خوابیدن دارید
گوش سپردن به اوازی که یک خاطره عزیز را برایتان زنده می کند
پیدا کردن دوستان جدید
دیدن خوشحالی کسانی که دوستشان دارید
ملاقات یک دوست قدیمی با تصور اینکه در این مدت هیچ چیز بین شما عوض نشده است
تحسین زیباییهای یک غروب افتاب
فرو رفتن به خوابی ارام بعد از یک ماساژ لذت بخش
هنگامی که یک نسیم ملایم و خنک گونه هایتان را نوازش می دهد
شنیدن جمله دوستت دارم از کسی که دوستش دارید و زندگی کردن در تمام لحظه های کوچکی که قلب و روحتان را گرم می کند

دوستان واقعی کسانی هستند که در هنگام شادیها ما انها را می خوانیم اما در مواقع ناراحتی خودشان به سراغمان می ایند

Friday, June 23, 2006

رنگین کمان

تنها راه یافتن رنگین کمانها
نگریستن از راه دل است
تنها راه زنده کردن قصه های دلنشین
نشستن بر شهپر خیال و یاری جستن از نیروهای ذهن است
تنها جایی که می توانی ارامش رابجویی
درون روح خود توست
...چه
رنگین کمانها
قصه های دلنشین و ارامش
گنجینه هایی هستند که از درون به برون فرا می رویند
اولین. ک. تارپ

اولین دوست

چند روزیه که چیزی ننوشتم راستش کامپیوترم مشکل پیدا کرده و من منتظر درست شدنش هستم چون با این وضعیت خیلی به درد سر میفتم حتی هنوز فرصت نکردم که این وبلاگ رو به دوستانم معرفی کنم ولی بیتای نازنین اینجا رو پیدا کرد و برام کامنت گذاشت که با دیدنش کلی ذوق زده شدم.

Wednesday, June 14, 2006

خوشبختی

امروز حال من خیلی خوبه اونقدر خوب که فکر میکنم قادر به انجام هر کار بزرگی هستم دلیل خاصی هم وجود نداره اصلا از صبح که از خواب بیدار شدم احساس میکردم که انرژی من مضاعف شده ولی خوب وقتی که فکر میکنم بدون دلیل هم نیست امروز پیشرفتم رو بیشتر از روزهای دیگه احساس میکنم در این مدت دوستهای زیادی از کشورهای مختلف مثل فیلیپین امریکا فرانسه انگلیس استرالیا چین پیدا کردم واین نشون میده که من به مرور دارم به زندگی در این نقطه از دنیا عادت میکنم و چه بسا بعد از مدتی دوستش داشته باشم کلاس زبان ژاپنیم خیلی عالی پیش میره و این موفقیت بزرگیه که من میتونم زبان سخت ژاپنی رو بخونم و بنویسم زبان فرانسه هم که رشته دانشگاهی من بوده وکاملا به اون مسلط هستم همه اینا می تونند دلایل خوبی برای خوشحالی من باشند غیر از اینها من همسری دارم که به اندازه دنیا دوستش دارم خانواده ای که همیشه باعث افتخار من بوده دوستانی که گرچه ازشون دورم ولی قشنگترین اوقات زندگیم رو با اونا گذروندم وخیلی چیزهای دیگه با خودم فکر میکنم چقدر خوبه که هر از گاهی به داشته ها تواناییها و امتیازاتمون هر چند کوچک و پیش پا افتاده فکر کنیم حتی اونهارو روی کاغذ بیاریم تا بفهمیم که چقدر خوشبختیم

Friday, June 09, 2006

امید

امید
هنگامی که زمانه به کام تو نمیگردد
سهل است که نومید شوی
:و بیندیشی که
" نمی توانم پس چرا بکوشم؟"
. . .اما
مهم این نیست که چقدر از اشتباه خود بیمناکی
یا چقدر از ان مایوس شده ای
. . .تسلیم مشو هرگز
. . زیرا
اگر باز نکوشی و به جستجوی انچه در زندگی
خواهان انی ادامه ندهی
به سویت نخواهد امد
و سرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد
پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود
هر شکستی همیشه با قدری پیروزی همراه است
انچه مهم است احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی
احساسی که متکی به استدلال ساده ای است
تو سعی خود را کرده ای
اماندا پیرس

Thursday, June 08, 2006

ناریتا سان

اغاز

اغاز
کمتر چیزی هست که در زندگی انسان به اندازه روابط او اهمیت داشته باشه به نظر من این نیاز طبیعی هر انسانیه که کسانی رو دورو بر خودش داشته باشه تا بتونه از شادیها غمها موفقیت ها و دلتنگی هاش با اون حرف بزنه امروزکه نوشتنم رو در این وبلاگ شروع کردم نزدیک به یازده ماهه که خانواده دوستان تمام علائق و دلبستگیهامو در ایران گذاشتم و به ژاپن اومدم در این مدت روزهای خوب و بد رو تواما پشت سر گذاشتم گاهی چنان غم غربت و دلتنگی بر من مسلط می شه که احساس می کنم اینجا اخر دنیاست با توجه به اینکه اوایل زبان ژآپنی من در حد صفر بود نداشتن همزبون خیلی ازارم میداد البته ناگفته نماند که همسرم مدتی اینجا زندگی کرده و تا حدودی با زبان و فرهنگ ژاپنی اشناست از این رو من با مشکلات زیادی مواجه نشدم اما برای رفع دلتنگی های من تنها وجود همسرم کافی نبود حالا بعد از گذشت تقریبا یکسال تا اندازه ای با زبان ژاپنی اشنا شدم ارتباطاتم بیشتر شده اما هنوز نتونستم به زندگی در کنار این مردم عادت کنم شاید هم بیشترین انگیزه ام از ایجاد این وبلاگ فرار از تنهایی و بی همزبونیه. شروعش برام خیلی سخته میخوام بنویسم از خوشیهام موفقیتهام گاهی دلتنگیهام و غصه هام از افکارم نظراتم وخلاصه اونچه که در ذهن من میگذره به این امید که کسانی برای شنیدن حرفهام خواهند امد.